زندگي اي معني گنگ زمان
زندگي اي رسم ناجور مكان
مثل اين است كه زمان،
محوتماشاي مكان گم شده است
قصه ي شيرين و فرهاد و خزان...
همگي گم شده است...
گل لاله در ميان خارهاي اين مكان،
گم شده است...
مثل يك ماشين دودي همگي
درمسير نا توي نفس و هوا،گم شده است
نقطه ي عطف و تجلي زمان
نقطه ي معناي عشق جاودان
در دل هر شقايق ، اشك را
زلزله دارد ولي قانون اشك
درميان اشكيان،در بيستون
همگي در خاكند
همگي گم شده اند...
خاطره ها مي گذرند
كودكي مي ميرد
زندگي رسم عجيبي شده است
و اما بلوغ...
اي تولد دو باره ي رويا ها
و صداي آب هم مي گذرد
تار هاي بوق ها مي شكنند
و اما جواني...
اي پاك ترين زندگي
فردا از آن توست
به پاكيت قسم
به فردا بنگر
يادم آمد كه به بهمن روزي
آسمان ابري بود
و من وتو باز هم
يكدگر ديديم و گفتيم راز،باز
زير سرماي شمال
دست تو نرم...وپر از لغزش بود
دست من را سوزاند
بوسه ات آتش بود
قلب من را سوزاند
من نمي دانم چرا
كوچه در خلوت بود
من به وجد آمده بودم آن روز
چشم هايم را برد
از پس كوچه به درگاه دلت آن را دوخت
قلب من تند تپيد
ولب از كار افتاد
تو به من مي نگري
آسمان كرد خروش
در ته كوچه به من مي گفتي:
كه دگر دير شدي
آسمانم مه را كرد،محروم
اشك هايم بيني
من دو قدم برداشتم
توشش قدم دور شدي
من به تو مي نگرم...
تو فقط دور دور شدي
من در فراقت ماندم
تو فقط دور شدي
قلب من از خفتگی بیدار شد
می خواهم بنویسم اما نمیدانم از کدامین سو این آسیاب را بچرخانم،گویی این بار مغرورم از پس آن رشته که که خودکار آبی رنگ در دست دارم و خودم مینویسم و دیگر سیاهی خودکار زندگانیم دفترم را سیاه نمی کند و اشک هایم را در تقاطع جدار دودیه کاغذ ابری و خورشید درونم غروب نمی کند این بار میتوانم بگویم که خدایم را یافته ام در آنچه که نمیدانم و دیروز خدا را در آنچه که میپنداشتم می جستم...
اینبار ضربان قلبم رو به توست گر نیک بر آرم پاداشم دهد و اگر معصیت در رکابم باشد نه آن که تند رکاب زند بلکه مرا از پسش باز میدارد و دوایش نیز لعنتیست که بر شیطان روانه میسازد قلب من از خفتگی بیدار شد و من نوجوان تاریکیها تازه خویشتن را از باتلاق مردگان دوان دوان با پای یاده بیرون کشیدم و رمز من در آن است که زبان بزبان می آرد تا همگان کلید را رایگان در دست داشته باشند و شب را پشت در بسته با کفتارها نگذرانند زیرا که کفتار تن را می خورد خواه انسان باشد خواه هرزه های خیابان...
پس گوش کن تا نومیدی را همه با هم ریشه کن کنیم:
گر اندرون جنگی بپا داشته ای زان پس علم گل ها بر افراشته ای
دیری نپایید که آتش سوزاند گلستان درونت که با، ید کاشته ای
اینراکه دانی ،داناست برکاشته ات ویرانیا از خدا یادی داشته ای؟!
پس قل تو کلت الی الله گرهمی خواهی فرجام آنچراکاشته ای
و اما امشب...
شب تنهایی من
تا دو فرسنگ کسی نیست که با من گوید:
زحمتی دارم باز...
حتی دکل مخابرات
حال دور از آن بند و بساط
من فقط خواهم خفت...
تا ندزدند این بار
شب تنهایی من...
آخرین بار که بود،
اندر آبگون گهواره ای
خواب را میدیدم...
وای که چه حالی بود آن
شیون پشم و چوب جنگلی
کنج اتاق کاهگلی
و جیک جیک جوجه های بی نشان
این بار خواهم خفت تا شاید فردا
عاشق شوم...
عاشق کرببلا
عاشق غربت آن شهر بلا
من فقط خواهم خفت....
چه سخت است بینی
پل های خراب روبرویت را
تو نیز دوست داری؟
روز را نباشد در پس فردا
شاید فردا.....
این بغض تنم پاره شود
ذره های شیشه تک تک،با شتاب نور
از درونم در بیرون می زنند
شیشه بر̕ از شيشه بر ،شيشه بر دل مي زند؟
یا یکی از شیشه ها را بر دل من میزند!
تو همی با من همی بودی و هستی...
شیشه ها من را طلب کردند یا من شیشه را؟
تا به کی اندر صف فردا نشینم يا خدا
یا که مارا از زجان راهی دهی
یا که فردا در زمینت تا ابد خواهیم خفت
پس همی تعجیل کن پایان ره، ذهن خيال
این نامه را به پدران این جهان تقدیم میکنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پدر با آن که میدانم چند روزیست که پسرک کوچکتان را مورد بی مهری قرار می دهید اما تازه معنی پدر این واژه ی سه حرفی بلند را در عمیق ترین اقیانوس گیتی یافته ام. کاش این زمان را به عقب می کشیدم تا خودم را بسی پیشتر و بیشتر می شناختم و وجودم را از شهوات الهی سرشار کنم واز شیاطین روزگار بعید می بودم اما همین مثقال که بیش از این راه را در بیابان خار ها نمیگذرانم و در سدد هموار سازی مسیر طی کرده می باشم تا با آتش سپید درونم تاریخ را بسوزانم و با طراوت و عشق با توکل به حق از سر گیرمش خدارا شکر خواهم کرد و دوگانه ای ادا خواهم کرد تا شاید از ما نگیرد و او را به پادشاه این خطه ی پارسی فرزند فاطمه دلیل آسمان و زمین قسمش خواهم داد تا دستانم را بگیردو مرا از راستین ترین راه ها دوان دوان هدایت کند پدرم تا ابد برایم سیدی و پدر...
همه گویند بهشت بر بالین مادر به خواب شیرین است اما بی پدر چگونه خود را از آتش درون بیرون کشد و بالین مادر را بگیرد؟! تا در دل این موجود الهی قرار بگیرد! آری تو بودی که راه زندگانی را قدم به قدم با جوانیت پیری کشیدی و تا گور به من آموختی تا باشد که پسر نامت را به نیکی یاد و محفوظ دارد و اماره را در دل محبوس به ابد کند و برای فرزندانت همچون پدر خویشتن باشی. پدرم شاید بارحا ازت نالیدم اما صدهزار بارحا به نالیدنم خندیدم و مسرور از حکمت کارهایت شدم و راه را به بیراهه نرفتم و از نالیدن ابدی در امانم.تو همیشه دانای حکمت بودی و من همیشه شاکیه افکارت. اکنون که در دل شب نفس گرمت را در پهلویم احساس نمیکنم چشمانم در پی ستاره ی دنباله دار می چرخد تا شاید این بار دعا کنم بتوانم امینی مثل تو باشم که امانتی مثل پسر را برای تعلیم به امانتی دگر و شوری و شیرینی زندگانی اینگونه آماده کردی که سپازگذارت خواهد بود.
ازت متشکرم بابا
در دیارش گل و پروانه و بوی ریحان
و صدای شرشر آب...
و خزان می دیدم
در دیارم نه کسی رو به من است ...
نه کسی رو به دگرها دوختست
پشت این طاقچه ی شیشه ای آهن وار
رو به مشکین شهری دوخته ام
چو کزان جا گویی:
روز و شب معنا نیست
و همی در کارست
آسمانش ابریست
غنچه های عاشقانش
همچو گلهای لب کوه خزان
لاله های واژگون را ماند
لاله هایش با صدای نعره ی کشتار ها مآنوس است
کاش می خورد گذر باغبانی،مردی
کاش وی را گوش بود...
به صدای ناله ی این همه گل
کاش من هم
جای قایق، قایقانی داشتم
می فکندم آن را
در خذر دریای این خط شمال
آن یکی را با خودم می بردم
که صدای شیون عشق،از قعر گلو خواهد خواند
و تمام گل ها...
کاش سهراب بود و میدید ،
که شقایق هامر̓دند به دستاي پلید
کاش می شد عاشقان می ساختند
لنجی از جنس بلور
و بدان می تاختند،
تا ثریای جنون
کاش می شد قلمی بردارم
و خطوطی ز حقیقت می کشیدم روی نفس کاش ها
بعد از آن هر روز و شب من بارها
عاشق و مجنون می گشتم برای سال ها
اما کاش ها...
مثل این شهر غبار
همچنان پا برجاست
کاش سهراب بود و می دید....
کاش می شد غم را
مثل یک قهقهه گفت
کاش می شد غم را
پای یک تاک بلند
اندرون گوری در اعماق زمین مدفون کرد
گر غمي باشد تورا
لاله را معنا بود
من شقایق را دوست دارم
به خاطرعشقش، تنهاییش
تا که غم را هست جان،جان را بگیر
تا که شادی هست جا، غم را کجاست؟!
کاش مارا بود غم
همه وقت و همه جا
آن جا بود زندگی را معنا
غم را دگر جا نیست اندر جان ما
به خاتم می رسد امروز فردا کار ما
این داستانمو هر کی نخونه ضرر کرده ها ![]()
این روزا جوونا پیرند +++ همه از جانشون سیرند
این روزا همه می نویسند از عشق با غمی غمناک .......یادم میاد 2 سال پیش تو بازارچه بودم یک مردک داشت پسره کوچیک و تنهاروبایک دسته چوب می زد.بد جوری توبازارساری سروصداراه افتاده بود.یکی می گفت اون کیه ....یکی دیکه می گفت حقشه ماهام کاسبیم دیگه ....یکی می گفت گناه داره ...بیچاره .....
خلاصه همه ایستاده بودند و ناظر ...
یکی دو ساعت بعد همه رفتند وپسر تنها شد . من که اون روزا14 سال بیشتر نداشتم رفتم جلووگفتم سلام ..
اونم گفت سلام ...بعد از دو ساعت صحبت کردن فهمیدم که اون یک بچه است که پدرومادرش اونو زیرپل تجن ساری رها کردن و رفتن اون می گفت :
هنوز سه سال داشتم و تازه حرف زدن یاد گرفتم دیدم باید سه تا کارتون پاره روپاره کنم وببرم واسه یکی از خودم بدتر تا بتونم شب تو خونش ..... خونش که نه تو زیرزمین یک اشغال دونی بخوابم ...بعد که هشت ساله شدم ...بادیدن کارهای بد اون اجنوی.... منطقم دیگه منو اونجا نگه نداشت.
با بیکسی رفتم توی خیابوناو کوچه های تیره و تار,بعد یه مدت دیدم که نمیشه که شب تو خیابون دهنمو با آشغالای مغازه های میوه فروشی پر کنم وتوی کاتون های پر از خون بخوابم ,دلمو زدم به دریا و رفتم تو بازار چه سراغ یه مومن خداکه یه مغازه ی فرش فروشی کوچیک و قدیمی داشت,فقط ازش خواهش کردم که بهم جا بده و یکمی هم نون ونمک...که آقامقبول کرد و سه سال ییش آقام غلامیشو کردم اما اون برام پدری کرد...اما حیف که یه آدم فقیر و بی کس همیشه فقیرو بی کسه..بعد فوتش دیگه روحیه نداشتم و داشتم از دوریش می مردم...دوباره افتادم توی این آسفالت داغ اما دیگه کسی منو نمی دید .رفتم توی جنگل و دو ماهبا حیوانات وحشی و تمشک با هزار و یک بار خطر گذروندم.
حالا تمشکا رو توی یه پلاستیک پاره جمع کردم و اووردم توی بازار که یه کم نون بخرم تا شاید باورم بشه منم یک آدمم اما حالا این بنده خدا منو می زنه و میگه آخه چرا تمشک خراب و کثیف به بازار میاری و....
حالا خودتو ناراحت نکن .
واسه من این کتکها در مقابل جای ضخم سگ شکاری چهار بچه سوسول فقط برای خنده وشکسته شدن کتفم برای فرار از ولگردای بی ناموس هیچ به حساب نمی آد.
تو فقط برو خداتو شکر کن داداش بزرگم...
من هر روز یه آرزو میکنم و هر روزم خدامو شکر میکنم چون آرزومو بر آورده میکنه...اونم اینه که ای خدا منو تا فردا زنده نگهدار...
اگه اون پسرک باز ادامه میداد بغزمو میشکوندم و...
اما یکی صدا زدو گفت:امید...امید بیا...امید...
اونم سریع ازم خداحافظی و رفت و پشت سرش هم نگاه نکرد...
منم سوار دوچرخم شدم و رفتم خونمون وپریدم روی تختم.همینجوری که فکرم مشغول بود و به پرده ی پنجره کوچیک اتاقم خیره شده بودم و آیت الکرسی رو زمزمه میکردم نفهمیدم کی خوابم برد...
توی خواب دیدم مردی نجیب با دسته گل و نوازش منو تکون میده و یه هو بیدار شدمو دیدم وقط اذانه وصدای الله اکبر همه ی داستان بالارو فقط به خوابی از حقایق تبدیل کرد.
درست این یه تخیل از خوابم بود اما حقیقت تلخی است که باید دانیم......
(میخوام برای اولین پستم خوب نظر بدید دوستان)


